بهش بگین خیلی بی معرفت بود ...
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط غروب
به نام او ...
تنها تو خواهی فهمید ...
یادگاری روزهای سخت .
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط غروب
|
نفس در سینه حبس و نگاه گریان
پرستوی خاطر منجمد
مات
زندگانی زیباست
آری من به تو می اندیشم
من برای تو می نویسم
برای تو زیباترین
برای تو همسایه
همسان
برای تو که رفتی..............
..............................................
پ ن1: همیشه وقتی خبره بدی می شنوی دنبال یکی می گردی که همدردت باشه و با اون یکم سبک بشی
و خبر بدی که اینبار بهم رسید
فوت یکی از هم خوابگاهی هام بود
کسی که لحظه های شاد و زیبایی را با هم داشتیم
مدتی مریض شده بود و کلا مرخصی گرفت و بعد از پشت سر گذاشتن یه دوره سخت خوب شد و برگشت دانشگاه را تمام کرد و تازه نامزد کرده بود که...
برای شادی روحش دعا کنین
اللهم صل علی محمد وآل محمد
............................
پ ن 2 : واسه همه دعا کنین همه مریض ها و همه کسانی که رفتندو ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط غروب
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط غروب